«آهای رفیق... کجا می روی؟ خوشبختی شاید همین استکان چایی باشد که می نوشی»
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 19:58 توسط اکبر غلامی |
آنچه که هستیم هدیه ی خدا به ماست وآنچه که میشویم هدیه ی مابه خداست. پس سعی کن بهترین شوی تا بهترین هدیه را به خدا تقدیم کنی/ اکبر هستم 24 سالمه و متولد و ساکن شهرستان بیرجندم/ اگه بخوای به اسم مستعار صدام بزنید میتونید سعید یا نیما صدام کنید/ هر چند دل خوشی ندارم اینو بگم و ننگم میاد اما دانشجو ی رشته ی کامپیوتر آزاد واحد سما هستم اما در عوض برای بعضی از اساتیدم ارزش و احترام خاصی قائلم و از صمیم قلب دوستشون دارم / بچه کوچیک (ته تقاری) خونواده هستم/ فقط با مادرم زندگی میکنم آخه داداشم و آبجیام همشون متاهل اند و بابام هم که عمرشو داده به شما / یه خدمات کامپیوتر و یه کافی نت دارم /شوخ/ از ناز كردن متنفرم/ كسی بهم دروغ بگه برام تموم شدس /زرد و نارنجي رو براي خودم دوست دارم/ اين چند روز غم و غصههام خيلي زياد شده/ از دنيا بيزارم/از مردن نمیترسم/عاشق جمع های خودمونی و صمیمی با رفیق هام/ خیلی وقتا دوستامو به طور مستقیم و یا غیر مستقیم مورد امتحان قرار میدم که اگه امتحانشونو خوب دادن اونا رو واسه خودم نگه میدارم و اگه بد دادن که کلا از همه چیزم پاکشون میکنم/تنها بودنو دوست دارم اما تنها موندنو نه/خیلی زود رنج و احساساتی و نکته بینم/غیرتی ام/معمولا وقتی از دست کسی عصبانی میشم بیشتر سکوت میکنم تا این که بخوام داد بزنم و هر چی دستم بیاد بخوام پرت کنم/ خیلی دوست دارم به اونایی که هر گونه نیازی دارن کمک کنم و واقعا هم اگه از دستم کمکی بر بیاد کوتاهی نمیکنم " در کل کمک کردن به دیگرونو دوست دارم!!!/ از ادمای چلمن و عزاگرفته و عاشق الكی هم خوشم نمیاد /ادب طرفین مقابلم خیلی برام مهمه و اینکه اعتماد و دوست داشتنشونو بهم ثابت کنن /از لاف زدن بدم میاد/به هیچ وجه نمیتونم سردی كسایی كه دوسشون دارمو تحمل كنم/غیر قابل پیش بینی ام و احساساتمو بروز نمیدم زیاد/ از بین ایام هفته روز پنج شنبه رو بیشتر دوست دارم / بچه ها رو خیلی دوست دارم" بیشتر از دختر بچه ها خوشم میاد چون احساس میکنم هم شیرین تر و هم با نمک تر از پسرا هستن/كلا ادم مغروری نیستم اما سنگینم و بعضی ها این سنگینیمو رو حساب مغرور بودنم میذارن که اشتباه میکنن..../ عاشق قرمه سبزی هستم/ اسم سعید و نیما رو خیلی دوست دارم و حتما اگه یه روزی خدا بهم پسر بده اسمشو میذام سعید یا نیما/ قبلا دوست داشتم اگه یه روزی ازدواج کردم و خدا بهم یه بچه داد پسر باشه اما تازگیا نظرم عوض شده و دوست دارم بچه اولم دختر باشه تا واسه باباییش ناز کنه/ عاشق این ماشینای تویوتا از نوع باریشم که تو زاهدان خیلی به چشمم خورده اما خودم پراید دارم/عدد 3 رو دوست دارم/ دل خوشی از قرائت خونه یا کتابخونه و سینما ندارم چون بدم میاد از این جور جاها/ از تویه دوستام بهترینش رو اگه بخوام اسم ببرم فاضل که الان مشهده و حقوق میخونه " بقیه دوستامم دوست دارم و ارزششون خیلی برام زیاده به خصوص محمد رضا(شرک قصمون) که آرایشگاه داره و دوست خوبم حمزه که واقعا تو مسائل کاری کمکم میکنه / رز قرمز و آبی رو خیلی دوست دارم / از سرزش کردن یا سرزنش شدن بدم میاد / مرام و معرفت تو دوستی و دوستام دوست دارم و ارزششون برام خیلی زیاده خیلی/ فقط هم یه دل دارم یه خدا دارم! عاشق پیاده روی زیر بارونم و هواي ابري رو خيلي دوست دارم، بعضي ها ميگن ابري دلگيره اما برا من آرامبخشه و ناگفته نماند که تاریکی که بوسیله ی ابرا درست میشه رو دوست دارم چون احساس میکنم اون تاریکی هم بهم آرامش میده / دلم می خواد همیشه در حال سفر باشم و به همه جای دنیا سرك بكشم " تو سفر بیشتر دوست دارم برم شمال چون عاشق کوه ها و دره هاش و جنگل و دریاشم و در کل طبیعتو خیلی دوست دارم /عاشق خرید كردن هستم هر جای دنیا كه برم اول می رم سراغ مراكز خرید بعد جاهای دیدنی چقدرم اینجور مواقع اطرافیانم حرص می خورن / خیلی سرم شلوغه كار زیاد دارم یه وقتایی دلم برای خودم تنگ می شه می رم یه جای خلوت با خودم حرف می زنم گله و شكایت می كنم تا وقتی به دیگران رسیدم غم و غصه نباشه.
«آهای رفیق... کجا می روی؟ خوشبختی شاید همین استکان چایی باشد که می نوشی»
بالاخره بعد از عمری و نیم مطلبی را آماده و آن را مهیای چاپاندن در وبگاه مان نمودیم لکن یکی دو قدم مانده به صبح، خبردار شدیم که زمین تکانکی نسبتاً شدید شمال میهن عزیزمان را تکانده است. از قرار معلوم چنان خوف و وحشتی در دل هموطنان "نققققققیییییی گویمان" ایجاد می شود که جمع کثیری از آن بزرگواران شب را در کوی و برزن و در فضای باز به صبح می رسانند.
از انجایی که چند سال پیش چنین بلائی بر سر خودمان نیز نازل گشت و بخوبی با حال و هوای چنین شبهایی آشنا بودیم، برآن شدیم تا یکی از خاطره های باستانی مان را از بایگانی بیرون کشیده و تقدیم حضور تمامی عزیزان تکانده شده نمائیم باشد که همدردی مان را پذیرا باشند!
چندی نه چنان دور و پیش در خواب ناز به سر می بردیم که ناگهان لرزشی خفیف وجود مبارکمان را در بر گرفت. ابتدا گمان بردیم که سردمان شده است و این لرزش به خاطر برودت هواست بنابرین پتوئی گران که از مرحوم پدربزرگ به ارث برده بودیم را به دور خود پیچیدیم و مجداداً خُسبیدن آغاز نمودیم. هنوز چشمانمان گرم نشده بود که دگرباره لرزه بر اندام مان افتاد همراه با این لرزش بارانی از کتب ریز و درشت بر سر و رویمان باریدن گرفت. تمام این حوادث با چنان شتابی روی داد که چند لحظه بعد خود را در زیر تلی از علم و دانش مدفون یافتیم. با هر مکافاتی بود کتاب ها را کنار زده و خود را از مرگی حتمی رهانیدیم. باز جای شکرش باقی بود که جاکتابی بر رویمان سقوط ننموده بود وگرنه معلوم نبود چه بر روزمان می آمد. به هر روی با سرعتی که هیچ کم از سرعت نور نداشت خود را به بیرون از ساختمان رساندیم. اندکی بعد ساکنین دیگر ساختمان ها نیز همچون مورچگانی که آب در لانه شان ریخته باشند سرآسیمه بیوتشان را ترک گفته و به خیابان هجوم آوردند. هر یک به سمتی می رفت. افسوس که سروش دستی مان (اجانب موبایل می خوانندش) را به همراه نداشتیم وگرنه می توانستیم مستندی بس زیبا را به تصویر بکشیم. بانوئی را مشاهده نمودیم که بجای طفل شیرخواره اش بالشتکی نرم و راحت را در آغوش گرفته بود و با خود به خیابان آورده بود. پیرمرد همسایه مان که پای چپش تا کشاله ران در گچ بود، همچون قهرمانان دو صد متر می دوید. حسن آقا (میوه فروش محله مان) که گویا هنگام وقوع زمین تکانک در دارالخلاء به سر می برده و مشغول قضا حاجت بوده، با یک دست شلوارش را گرفته بود و با دست دیگر آفتابه ای رنگ و رو رفته ای را چسپیده بود و می دوید. و بسیار بودند بانوانی که با سر و پای برهنه و با لباس خواب در خیابان حضور به هم رسانیده بودند. چنان ترس و اضطراب و آشفتگی بر فضا حاکم بود که هیچ کس توجه ای به این جزئیات نداشت و همگان به فکر فرار از مهلکه بودند. در غیاب سروش دستی مان بر آن شدیم تا خود دست به کار شده و ماوقع را به رشته تحریر در آوریم.
ساعت 2:05 بامداد:
اضطراب اولیه فروکش نموده بود و اهالی محل گروه گروه در گوشه و کنار اُطراق کرده بودند. معنویت در فضا موج می زد. عده ایی از قهر الهی سخن می راندند و دیگران را به عبرت گرفتن از این حوادث فرا می خواندند. جماعتی همچون ساعات قبل از امتحان، اصول و فروع دین را با یکدیگر مرور می نمودند مبادا که چیزی را از قلم انداخته باشند. تعدادی نیز عزیزان خود را به دور خود جمع نموده بودند و بابت کارهائی که در خفا انجام داده بودند از آنها حلالیت می طلبیدند. تنی چند نیز وضو ساخته و نماز آیات را بجای می آوردند. هرچه بود عطوفت بود و شفقت و روحانیت.
ساعت 3:10 بامداد:
جو ملکوتی اولیه رخت بر بسته بود و عده ایی به خود جرأت داده، به خانه های خود رفته و بساط چای و نوشیدنی را مهیا نموده بودند. تنی چند از جوانان صاحبدل محل نیز در گوشه ایی به دور یکدیگر حلقه زده بودند و با حرص و ولع به قلیان میوه ایی که شرک (پسر همسایه مان) فراهم نموده بود پُک می زدند. از گوشه و کنار صدای خنده و قهقه اهالی محل بگوش می رسید. عده ایی به بیان خاطرات گذشته مشغول بودند و گروهی نیز با آب و تاب فراوان از حرکات و سکنات و حالات و پوشش یکدیگر هنگام زمین تکانک سخن می گفتند و خنده فراوان می نمودند. هرچه بود شادی بود و سرور.
ساعت 4:18 بامداد:
سکوتی نسبی بر فضا سایه افکنده بود. بیشتر اهالی محل در گوشه و کنار با استفاده از کفش و دمپائی و دیگر ملزومات، برای خود بالشی فراهم نموده و خُفته بودند. عده ایی که سروش های دستی شان را با خود آورده بودند با لذت فراوان به استماع موسیقی مشغول بودند. شرک و اصحابش از پُکش قلیان میوه ایی فارغ شده بودند و به جد سرگرم پَرانش متلک به بانوانی بودند که در گوشه و کنار عرض اندام می نمودند. یکی از جوانان خوش ذوق محل نیز فرصت را غنیمت شمرده و ضعیفه ای را تور نموده بود و در پناه تاریکی سحرگاهان به لهو و لعب مشغول بود. هرچه بود لذت بود و خوشی.
ساعت 6:13 بامداد:
اهالی محل به بیوت خویش بازگشته بودند و خود را برای آغاز روزی دیگر مهیا می نمودند. از آن شب پر ماجرا و خاطره انگیز تنها چند لیوان یک بار مصرف له شده باقی مانده بود و یکی دو قوطی ....... که هرگز هویت کسانی که محتویات آنها را روانه معده نموده بودند بر ما مکشوف نشد.
ما نیز ماندن را جایز ندانستیم و در حالی که غرق در افکار بی سر و ته بودیم راه خانه را در پیش گرفتیم.
---------------------------------------------------------------------
پ . ن
زمین تکانک: معادل فارسی کلمه زلزله می باشد
سرانجام پس از کش و قوس های فراوان و شور و مشورت با مشاور اعظم مان (شرک)، به این نتیجه رسیدیم که کمی به تن مبارک خود استراحت داده و برای امرار معاش جویای کاری بهتر شویم و کافینت خود را در صورت یافتن کاری موقتاً مهر و موم نموده و به کاری جدید اسباب کشی نمائیم.
بنا داشتیم قبل از پیدا کردن کاری که در شان و منزلتمان باشد مراسم افتتاحیه باشکوهی ترتیب داده و تمامی دوستان را به ضیافتی بزرگ دعوت نمائیم لکن شرک صلاح دانست بجای پُر نمودن معده اهالی بلاگفا، تمام اموال منقول و غیر منقول خود را نقد کرده و در بانک صادرات به ودیعه بگذاریم که شرمنده عزیزان مُخلِس (اختلاس گر) نشویم و ما نیز در "سه جلوش تا بینهایت صفر" مبلغی که سرازیر جیب مبارکشان نموده اند سهمی داشته باشیم و بتوانیم به آیندگان مان فخر بفروشیم. از اینرو بجای شربت و شام و شیرینی، یک مشت زرشک وطنی(بیرجندی) دست چین شده را پیشکش حضور دوستان می نمائیم تا هم ترش کامتان کرده باشیم و هم در این یوم مبارک، برای رفتگان مان خیراتی فرستاده باشیم.
چندی پیش اهل بیت عزم سفر به دیار سعدی شیرین سخن جهت مراسم خاک اندازی یکی از بستگان نمودند و از ما نیز خواستند خویشتن را مهیا نموده و آنان را همراه شویم. اگرچه کارهای ناکرده فراوان داشتیم لکن سفر به شهر گل و بلبل و استنشاق هوای مطبوع و روح افزای دیار "کاکو ها" که پاره سنگ را نیز عاشق می نماید، اتفاقی نیست که هر روز پا بدهد بنابراین تمام امورات جاری را به حالت تعلیق در آورده و آمادگی خویش را برای همراهی آنان اعلام نمودیم.
فردای آن روز مشغول بستن چمدان مان بودیم که ناگهان دق الباب نمودند. گفتیم لابد شرک(پسرهمسایمان) است که برای "قلیان پارتی" شب آینده احتیاج به وام بلاعوض دارد بنابراین با همان لباس اندرونی که از توصیفش معذوریم، به حیاط خانه رفتیم و فتح الباب نمودیم. خود را برای روئیت کله شلغم مانند و هیکل نامتقارن شرک مهیا نموده بودیم لکن "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم". گویا در بر آفتاب گشوده بودیم. پریزادی را در مقابل خویش دیدیم که ما را نه یارای تقریر زیبائیش است و نه توان تحریر گیرائی اش. بحق که "هرچه خوبان همه دارند" چیزی هم رویش گذاشته بودند و یکجا به وی داده بودند. چنان جمال بی مثال وی ما را از خود بیخود کرده بود که هیچ ملتفت البسه ایی که به تن داشتیم، نبودیم و با همان پوشش کذائی، همچون جوجه گنجشک گرسنه دهانمان باز بود و به قول جوان ها و جاهل ها اندر کف آن همه ملاحت و لطافت مانده بودیم. بی شک اگر یکی از عزیزان نان خشکی از جلو منزلمان عبور نمی کرد و نعره بر نمی آورد، تا ابد الدهر در همان حالت باقی می ماندیم.
وقتی به خود آمدیم و متوجه اوضاع نابسامان ظاهری مان گشتیم بلافاصله خویشتن را در پس در پنهان کردیم و سر مبارکمان را از میان در خارج نمودیم و با احترام فراوان، هویت وی و دلیل حضورش را جویا شدیم. آن بانو خود را از بستگان مرحوم محمد قاتل (قصاب سابق محله مان) معرفی نمود و اظهار داشت که آوازه و حسن سابقه ما در امر واگردانی متون اجنبی را از شوکت بانو (دختر مرحوم محمد قاتل) شنیده است از اینرو چند صفحه ای را به حضورمان آورده است که اگر وقت مان آزاد باشد، آنها را واگردانی نمائیم.
بر سر دو راهی دشواری قرار گرفته بودیم. یک سو شهر شیراز و روزهای عطر آگینش و شب های مهتابی اش بود و سوی دیگر بانویی که شاعر در وصفش می فرماید: "جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب". به هر روی فرصتی برای اندیشیدن نبود و باید در همان لحظه یکی را انتخاب می نمودیم. پس از اندکی کلنجار رفتن با خودمان، سرانجام برآن شدیم تا چو مردان ره دل از سفر به شیراز بشوییم و درخواست آن بانو را آری بگوئیم. هر چه باشد مرحوم محمد قاتل حق بزرگی به گردن ما و همه گوشتخواران محله دارد.
برگه ها را از وی گرفتیم و به ایشان وعده دادیم از همان لحظه با تمام وجود به واگردانی آن صفحات همت خواهیم گمارد و تا زمانی که کار ایشان را به پایان نرسانده ایم قلم بر زمین نگذاریم. آن بانو در پاسخ ابتدا سیلی از جملات تشکر آمیز را بسویمان روانه کرد سپس خاشعانه و خالصانه از ما خواست بدون هیچ گونه تعارف و ملاحظه ایی مبلغی که باید برای واگردانی هر صفحه پرداخت نماید را به عرض وی برسانیم. از شنیدن این سخن چین و چروکی به پیشانی همایونی مان افکندیم و خود را چنان بر آشفته و بر افروخته نشان دادیم که گویی به ناموسمان ناسزا گفته اند. با همان برافروختگی ساختگی به وی گفتیم: "کاش ساطور بر فرق سرمان می زدید لکن چنین جمله ایی بر زبان نمی راندید. یعنی گمان می برید تا این حد نمک نشناس شده ایم که از آشنایان مرحوم محمد قاتل طلب پول نمائیم!؟ همیشه آرزویمان بوده است که برای شاد نمودن روح آن مرحوم قدمی برداریم آنوقت شما..." چنان با شور و حرارت به بیان این جملات پرداختیم که نزدیک بود خودمان نیز باورمان شود. آن بانو که خود را در برابر آن همه لطف و محبت دست و پا بسته می دید، با جملاتی شیرین تر از هندوانه اندر مدح و ستایش ما سخنها فرسود و از صمیم قلب آرزو نمود روزی بتواند بزرگواری ما را جبران نماید. پس از اتمام مراسم تعارف پراکنی که به نحو احسن انجام شد، شماره سروش دستی اش را به ما داد و درخواست نمود پس از اتمام کار واگردانی، وی را خبر نمائیم.
تخصصی بودن آن متن اجنبی را مُستمسک قرار داده و از وی خواستیم حتماً خودشان برای تحویل گرفتن برگه ها تشریف بیاورند تا اگر احیاناً با ابهامی اندر باب معنی یک واژه روبرو شدیم با ایشان در میان بگذاریم. آن بانو چهره خویش را با لبخندی ملیح آراست و درخواستمان را پذیرا شد و پس از انجام مراسم تودیع، ما را به خدای سپرد و تشریف خویش را ببرد.
پس از اینکه اهل بیت را راهی نمودیم خود با جدیت تمام به کار واگردانی برگه های آن بانو که اندر باب دامپزشکی بود پرداختیم. اگرچه تعداد صفحات از مجموع تعداد انگشتان دست و پا نیز بیشتر بود لکن با تلاش بی وقفه و مثال زدنی توانستیم ظهر روز بعد کار واگردانی و رایانه نگاری* آنها را به پایان برسانیم. طی یک پیامک این واقعه را به اطلاع آن بانو که حتی نامش را نیز نمی دانستیم رساندیم و قرار شد حوالی غروب برای تحویل گرفتن برگه ها و رفع اشکالات احتمالی موجود در متن واگردانی شده، به منزلمان بیاید.
وقت تنگ بود و کار بسیار بنابراین با شرک تماس حاصل نمودیم و از وی خواستیم به منزلمان آمده و ما را برای پذیرایی از آن پریزاد یاری نماید. از آنجایی که خانه خالی از سکنه بود، صلاح دیدیم تا در فضای باز ایشان را به حضور بطلبیم تا بهانه دست بدخواهان مان نداده باشیم. با مساعدت شرک کهنه تختی که از معدود اموال منقول مرحوم پدربزرگ به شمار می آید را از انباری بیرون کشیدیم و آن را زیر تک درخت حیاط خانه مان مستقر کردیم و با نیمچه فرشی زیبا و چند پشتی آن را آراستیم و نشیمنگاهی آبرومند فراهم آوردیم. خیالمان که از جانب محل اسکان آن بانو راحت شد، شرک را مامور تهیه شربتی گوارا نمودیم و خود لباسی شایسته به بر کردیم و حضور آن بانو را به انتظار نشستیم.
حوالی ساعت هفت و چهارده دقیقه بود که نوای زنگ حیاط، خبر از خاتمه یافتن انتظارها داد و حضور آن بانو در پشت در را به اطلاع مان رساند. به راستی که خوبرویان حتی زنگ زدنشان نیز دلپذیر و گوش نواز است. به پاس قدردانی از زحمات بی بدیل شرک، افتخار گشودن در بر آن بانو را به وی دادیم و خود برگه های واگردانی شده را در اطراف خویشتن گستراندیم و وانمود کردیم که مشغول مقایسه آنها با متن اصلی هستیم. شرک که بسیار هیجان زده می نمود پس از اینکه برای آخرین بار خود را در آینه جیبی اش نگریست و لبخندی که باید بر لب می نشاند را با دقت تنظیم کرد، اقدام به بازگشایی در نمود.
چند ثانیه بعد شرک همچون صاعقه زده ها به سمتمان آمد و به در اشاره ایی نمود و پس از ادای جمله "داره میاد" به دیوار تکیه داد و لب فرو بست. از قرار معلوم او نیز مسخ جمال بی مثال آن بانو شده بود. با ایما و اشاره حالیش کردیم که به اندرونی رفته و بساط شربت و شیرینی را مهیا نماید و خود با جدیت بیشتری به بررسی برگه ها پرداختیم. صدای قدمهای آن بانو نزدیک و نزدیکتر می شد. هنگامی که وی را در یکی دو قدمی خویش حس نمودیم لبخندی بر لب نشاندیم و سر بر آوردیم تا حضورش را خیر مقدم بگوئیم.
سرمان را بطور کامل بالا نیاورده بودیم که سیاهی دو پُشته سبیل عریض و طویل که همچون پرچم دزدان دریایی در نسیم عصرگاهی به اهتزاز در آمده بود لرزه بر انداممان افکند. چنان وحشتی سرتاسر وجودمان را فرا گرفت که هیچ نمانده بود همانجا جان به جان آفرین تسلیم کنیم. اگرچه زبانمان قفل شده بود و قدرت تکلم بطور کامل از ما سلب گشته بود لکن آن جناب منتظر دعوت ما نماند و کفش ها را از پای در آورد و همچون دوستی دیرین بر روی تخت در کنار ما نشست.
بعدها دریافتیم که آن غول بی شاخ و دم، دوست پسر آن زیبا روی زشت خوی بوده است و آن برگه ها نیز به وی تعلق داشته است. چنان خبطی نموده بودیم که یقیناً سعدی شیرین سخن نیز از ته دل به ریش نداشته مان خندیده بود. سیاحت در شهر شیراز را، خواب شیرین شبانه را، و مهمتر از همه اجر و مزدی که باید از واگردانی آن برگه ها عایدمان می شد؛ همه و همه را فدای آن سبیلوی دامپزشک نموده بودیم. تنها چیزی که خاطرمان را اندکی تسلی می داد این بود که شرک در لیوان شربتش تف انداخته بود.
=========================================
* رایانه نگاری: معادل فارسی "تایپ کردن"
سیاه نوشت: به دیده ها و شنیده ها دل مبند که هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست!
چندیست چنان حالمان گرفته است که ما را یارای هیچ کاری نیست. نه حس و حال مطلب نوشتن داریم نه دل و دماغ سر زدن به لانه مجازی دوستان. اندر بیان وخامت اوضاع مان همین بس که گاه گاهی هوس می کنیم از برای خویشتن قهوه ایی شیرین مهیا نموده، به بالاترین نقطه خانه مان رفته و پس از سر کشیدن فنجان قهوه، مانند پرنده ایی سبکبار تن خویشتن را به خلاء آسمان بخشیده و این دنیای دنی را از داشتن گوهری گرانمایه محروم نمائیم. افسوس که...
========================================
سیاه نوشت: اگرچه در کویر ذهنم جز خار مغیلان چیز دیگری یافت نمی شود، اما من دست از آبیاری کردن آنها بر نمی دارم. شاید روزی شکوفا شوند...
چندی پیش در اتاقمان خلوت کرده بودیم و مشغول تناول لواشک بودیم که از ستاد فرماندهی خبر آمد مادر شرک ما را احضار کرده است. گفتیم لابد طبق معمول یکی از بانوچه های* محله چشمش را گرفته است و می خواهد اندر باب اصالت و نجابت و سلامت و وجاهت و کرامت و طهارت و نظافت و لیاقت و صداقت آن بانو، از ما استعلام نماید شاید که قسمت شود و بتواند سر شرک را سامان دهد و پای وی را بند جایی نماید و از دست قلیان پارتی های شبانه او راحت شود. به هر روی کار خیر در میان بود و هیچ استخاره را حاجت روا نبود. تن پوشی شایسته به بر کردیم و راهی منزل شرک شدیم.
در همان بدو ورود مان چهره مضطرب و نگران مادر شرک حالیمان کرد که به هیچ روی خبر خیری در کار نیست و جفت گیری قریب الوقوع شرک، خیالی خام بیش نبوده است. عشرت بانو (مادر شرک) با تشویش و اضطراب فراوان برایمان شرح داد که یکی دو هفته اخیر شرک رفت و آمدهای مشکوکی به مکانی نا معلوم داشته و چیزی که بر تشویش خاطر وی می افزود این بود که اغلب با لباسی خاک آلود به خانه باز می گشت. اولین فرضیه ایی که به ذهن مبارکمان رسید این بود که احتمالاً کودک درون شرک به جنب و جوش افتاده است و به یاد ایام صغارت، طفولات محله را به دور خویش گرد آورده و در کوچه پس کوچه های محله به تیله بازی مشغول است بنابراین سروش دستی خویش را از غلاف خارج کرده و با چند تن از عزیزان کوچه نشین محله مان تماس حاصل نمودیم و از آنها در مورد روئیت نمودن شرک در حوزه استحفاظی شان پرس و جو نمودیم که پاسخ همه آنها منفی بود. خاک آلود بودن لباس شرک در هنگام بازگشت به خانه، فرضیه حضور وی در اماکن بانو خیز مانند مراکز خرید و یا مهمانی های دوستانه را بطور کلی باطل می نمود. هرچه سر همایونی مان را خاراندیم چیزی دستگیرمان نشد بنابراین از عشرت بانو خواستیم مجدداً ماجرا را با جزئیات کامل برایمان شرح دهد شاید که سرنخی بدست آوریم.
در بازگویی مجدد ماجرا، مادر شرک به نکته ایی اشاره کرد که اگرچه بسیار جزیی و کم اهمیت می نمود لکن به شدت ما را نگران کرد. عشرت بانو اظهار داشت که گاهی اوقات علاوه بر خاک آلود بودن لباسها، چشمان شرک نیز اشک آلود بوده است که وقتی علتش را از وی جویا می شود شرک مدعی می شود که پشه یا خرمگس و یا چیزی شبیه اینها در چشمانش افتاده است. پیچیدگی اوضاع به حدی بود که تصمیم گرفتیم تمام امورات جاری را به حالت تعلیق درآورده و به شکل نا محسوس، تمامی تحرکات شرک را زیر نظر بگیریم شاید که بتوانیم پرده از راز وی برداریم.
روز بعد لباسی مبدل به بر کردیم و در پناه بوته خرزهره کنار خانه مان خَف* کردیم و همینکه شرک از منزل خارج شد با فاصله ایی مناسب به تعقیب وی پرداختیم و برای اینکه عشرت بانو را نیز در جریان کامل امور قرار دهیم، با سروش دستی مان اقدام به فیلم برداری و مستند سازی نمودیم.
شرک که در روزهای عادی اگر بانویی از شعاع یک کیلومتری اش می گذشت اقدام به پرانش متلک به سمت وی می نمود، آن روز به حدی با عجله پیش می رفت که حتی متوجه خواهر کاظم کلاغ (کفتر باز محله مان) که در چند متری او ایستاده بود نشد و بدون هیچ عکس العملی از کنار وی عبور نمود. رویداد دیگری که بسیار غیر عادی می نمود این بود که بر خلاف همیشه شرک هیچ وقعی به عزیزان کارتن خواب که همچون نقل و نبات زینت بخش کوچه پس کوچه های محله مان هستند، ننهاد و بدون اینکه حتی پاره سنگی به سمتشان پرتاب کند، از کنار آنها گذشت. لحظه به لحظه بر تعجب مان افزوده می شد و وقتی دریافتیم مسیر حرکت شرک به خارج شهر منتهی می شود، تعجب مان به نگرانی شدید الوصفی تبدیل شد. اگرچه شرک را بطور کامل می شناختیم و حتی از جزیی ترین پستی و بلندی کله اش نیز آگاهی داشتیم لکن "لباس خاک آلود"، "چشمان اشک آلود" و "رفتن به سمت بیرون از شهر" همه و همه خبر از رویداد شومی می دادند که حتی اندیشیدن به آن نیز لرزه بر اندام مبارکمان می انداخت. هرچند دلمان نمی خواست بیش از آن پیش برویم لکن حقیقت را گریزی نبود و باید با آن روبرو می شدیم بنابراین به دنباله روی وی ادامه دادیم.
شرک پس از اینکه خانه های متروکه و نیمه متروکه حومه شهر را پشت سر نهاد مستقیماً وارد مردارگاه* شهرمان شد و مانند شخصی که به دنبال کسی می گردد، به بررسی اطراف آنجا پرداخت. با احتیاط کامل وارد مردارگاه شدیم و در قبری نیمه کاره سنگر گرفتیم و حرکات و سکنات وی را به نظاره نشستیم. پس از چند دقیقه گشت و گذار در اطراف مردارگاه، شرک با عجله تمام به سمت جماعتی شتافت که گویا مشغول چالش* یکی از عزیزان خود بودند. شیون و زاری بانوان و کودکان فضایی بس حزن انگیز بدآنجا داده بود. شرک به سمت آنان رفت و مردان را در امر خاک اندازی آن عزیز از دست رفته یاری نمود و سپس به سمت صاحبان عزا رفت و به دلداری دادن و دلجویی کردن از آنها پرداخت و در نهایت یکی از بانوان جوانی که بی تابی فراوانی می نمود را به گوشه ایی طلبید و پس از اینکه چند دقیقه ایی به تسلی دادن وی پرداخت، دست در جیب سمت چپ شلوارش نمود و چیزی که شبیه اسکناس بود را از جیبش بیرون آورد و در دست آن بانو نهاد و خود به سوی جماعتی دیگر که کمی آنطرف تر به عزاداری مشغول بودند حرکت کرد.
اگرچه حکایتهای زیادی اندر باب کسانی که یک شبه مسیر زندگی خود را تغییر می دهند شنیده بودیم لکن به هیچ روی گمان نمی بردیم روزی خودمان با چنین فردی روبرو شویم. شرک که جز قلیان پارتی و تور نمودن بانوان محله و تلیت نمودن مخ آنها به قصد انجام لهو و لعب، فعل دیگری از وی سر نمی زد حال بدور از چشم دیگران به مردارگاه می آمد و به تسلی دادن داغ دیدگان می پرداخت و اندک پولی که به شکل ماهیانه از مادرش دریافت می نمود را صرف کمک به یتیمان می کرد. براستی که اگر شرک را قدیس می نامیدیم چیزی به گزاف نگفته بودیم.
به شدت نسبت به خودمان و قضاوت نادرستمان نسبت به آن بزرگوار احساس انزجار می نمودیم. به هیچ روی گمان نمی بردیم شرک تا این حد صاحب کرامت و صفات فاضله باشد. اگرچه عشرت بانو تاکید فراوانی نموده بود که تحت هیچ شرایطی خودمان را به شرک ننمائیم لکن چنان تحت تاثیر آن منظره قرار گرفته بودیم که نتوانستیم بیش از آن خودمان را کنترل نمائیم و درحالی که اشک در چشمانمان حلقه زده بود و بغض گلویمان را می فشرد بسوی شرک شتافتیم و وی را در آغوش کشیدیم و بابت اشتباه در قضاوتمان از وی پوزش طلبیدیم. شرک که از حضور ناگهانی ما در آنجا متعجب شده بود چند دقیقه ایی مات و مبهوت به ما نگریست و سپس اصل ماجرا را جویا شد.
در حالی که از شدت شرمساری سرمان را به زیر انداخته بودیم، تمام ماجرا را برای شرک شرح دادیم و بار دیگر از وی طلب بخشش نمودیم. اگرچه چشمان شرک مانند عروسی که در حجله بیوه شده باشد، اشک آلود بود لکن پس از شنیدن حرفهایمان چنان قهقه ایی سر داد که بی شک به گوش آن عزیز تازه چال شده نیز رسید. وی در حالی که تلاش می کرد جلو خنده هایش را بگیرد پرده از رازی برداشت که هنوز هم ما اندر حیرت آن مانده ایم.
آنگونه که شرک می گفت پس از سالها مخ زنی در اماکن مختلف مانند پارکها، ساحل دریا، مراکز خرید، مهمانی های شبانه و جشن های عروسی به این نتیجه رسیده بود که بهترین مکان برای دوست یابی، مردارگاه و مناسب ترین زمان برای انجام این کار، زمانی است که مرده ایی را خاک اندازی می کنند. وی بر این عقیده بود که نه تنها از لحاظ روانشناختی اثبات شده است که پخت و پز نمودن مخ بانوان مصیبت دیده بسیار آسانتر است بلکه بر خلاف روش کلاسیک مخ زنی که در جشن ها و مهمانی ها انجام می شود و برای موفقیت در انجام عملیات باید دست به جیب شد و بانوی مورد نظر را به رستوران یا کافی شاپی گرانقیمت برد، در روش ابداعی وی با اندکی اشک افشانی و ابراز همدردی با بانوی مورد نظر می توان به کامیابی رسید. از قرار معلوم آنچه که ما گمان می بردیم اسکناس باشد نیز شماره تلفن اش بوده است.
===============================================
* بانوچه: بانویی که هنوز در تجرد بسر می برد، دوشیزه.
* خَف کردن: مخفی شدن
* مردارگاه: مکانی برای خاک اندازی مرده ها که امروزی ها گورستان می نامندش
* چالش: اسم مصدر فعل چال کردن
چندی پیش به اتفاق اهل بیت مشغول انجام ورزش پر تحرّک منچ بودیم که ناگهان زنگ خطر (مرادمان زنگ سروش دستی مان است) به صدا در آمد. یکی از دوستان دوران جاهلیت بود. پس دقایقی پرت و پلا گوئی و مهمل بافی، سرانجام به سراغ اصل مطلب رفت و گفت که محفلی دوستانه تدارک دیده است و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را دعوت نموده و تنها حضور ما را کم دارد. ابتدا مبلغی ناز فرمودیم و دلمشغولی های روزانه را بهانه کرده و از وی خواستیم ما را از حضور در آن ضیافت معاف دارد لکن آنقدر اندر مدح و ثنای آن گردهمائی دوستانه سخن فرسائی کرد که سرانجام ما را برآن داشت تا تمامی امورات جاری را کنسل نموده و دعوت وی را پذیرا شویم.
در شب موعود لباس عیدمان را به تن کرده، به رسم ادب دسته گلی ابتیاع نموده و راهی خانه دوست شدیم. پس از پیمودن پیچ و خم های فراوان و در نوردیدن پستی و بلندی های بسیار که شرح آن خود مطلب مفصلی دیگر می طلبد، سرانجام به محل برپائی مراسم رسیدیم. خانه ای بسیار بزرگ با دیوارهای سر به فلک کشیده که هیچ کم از "قلعه هزار اردک" نداشت. دق الباب نمودیم و منتظر ماندیم. پس از چند دقیقه انتظار، بالاخره در با صدائی ناله گون روی پاشنه چرخید و عجوزه ایی گوژپشت که بعدها به "ملوک" بودن نامش پی بردیم، در چارچوب در ظاهر گشت. ابتدا با دقت تمام به استنطاق مان پرداخت و پس از اینکه از صحت بیاناتمان اطمینان حاصل نمود، به اطراف نگاهی افکند و سپس اجازه دخول را صادر کرد. گویا مراسم ویژه ای برپا بود که چنان تدابیر شدید امنیتی را برقرار ساخته بودند.
خانه مشتمل بود بر باغی بزرگ که در وسط آن عمارتی عریض و طویل بنا شده بود. باغی عجیب و بد منظر که گوئی واژه باغبان برایش تعریف نشده بود. چنان فضای ترس آوری بود که حاضر بودیم مبلغی هم پرداخت کنیم اما قدمی به جلوتر بر نداریم لکن برای اینکه آیندگان ما را به ترسوئی متهم نکنند، جز پیشروی راهی دیگر نداشتیم. نه خبری از چراغ های چشمک زن بود و نه صدای ساز و آواز. گویا مراسم را پشت درهای بسته برگزار می نمودند. به هر روی اَشهد خود را خواندیم و در قفای ملوک بانو راهی شدیم. پس از اینکه از چندین سد و مانع امنیتی گذشتیم سرانجام وارد سالنی پر زرق و برق گشتیم که مدعوین محترم و محترمه در آنجا حضور به هم رسانده بودند.
در اولین نگاه می شد فهمید که حقوق بشر و دمکراسی بطور کامل در آنجا برقرار بود. چنان تساوی بین مرد و زن وجود داشت که ما با وجود مسلح بودن به چهار چشم تیزبین، دچار اشتباه شدیم و در همان بدو ورود مان سهواً دست بانوئی که به استقبالمان آمده بود را به گرمی فشردیم و خواستیم مراتب صمیمیت بیشتری از خود نشان دهیم که به اشتباه خویش پی بردیم و خود را پس کشیدیم. همچنان اندر حیرت آن فضای دمکراتیک بودیم که ناگهان سنگینی دستی را بر شانه چپمان احساس نمودیم. جوانی بود ظریف و قزوینی پسند که جز پاره ریشی که بر چانه اش روئیده بود هیچ نشانی از ذکوریت* در وی دیده نمی شد. پیش از اینکه کلامی از دهان مبارکمان خارج شود، با انگشت به جایی اشاره کرد و گفت: "در بیار... راحت باش." مسیر انگشتش را که دنبال نمودیم چشمان مان به اتاقی افتاد که حکم فیلتر شکن را داشت. عزیزان محترم و محترمه با پوششی رسمی و سنگین وارد آنجا می شدند و سبکبار و رها خارج می گشتند. خواستیم به آن جوانک قزوینی پسند بگوئیم "مردک دیگر چه چیز را می خواهید در بیاوریم!؟" لکن هم کلامی با وی را جایز ندانستیم بنابراین در دل لعنتی نثار شیطان نمودیم و از وی دور شدیم. به هر جا که می نگریستیم با مناظر بدیع و تازه ایی روبرو می گشتیم که تاکنون نه خود به چشم دیده بودیم و نه وصفش را از کسی شنیده بودیم.
در گوشه ای چند جوان را دیدیم که مسابقه "پُک زنی" گذاشته بودند بدین ترتیب که هر کدام سیگاری را روشن می کردند و با تمام وجود بدان پُک می زدند. هر کس که در یک پُک، مقدار بیشتری از سیگار را خاکستر می کرد، برنده اعلام می شد. نکته جالب این بود که در نهایت یکی از بانوان محترمه مقام اول را در این رقابت هیجان انگیز کسب نمود. اندکی آنطرف تر از آن جوانان پُکـِر، جماعتی از عزیزان فَشن موی و عجیب روی را دیدیم که با نوای آهنگی رپ (از نوع وطنی اش)، خود را می تکاندند و همچون ذرت بو داده، پالا و پائین می پریدند. آهنگ که چه عرض کنیم؛ زنجیره ایی از فحش های آبدار و آتشین بود که خواننده محترم، آنها را به شکلی موزون پشت سر هم بر زبان جاری می ساخت. در میان آن جمعیت جهنده انواع و اقسام تیوپ(جمع مکسر کلمه تیپ) یافت می شد از "جومونگی" گرفته تا "سرخ پوستی". چنان تنوع و گستردگی در پوشش و ظاهر آن بزرگواران به چشم می خورد که ناخودآگاه یاد کشتی حضرت نوح افتادیم.
آنچنان غرق در تماشای آن مناظر حیرت آور بودیم که به هیچ روی ملتفت حضور دوستمان نشدیم و اگر با ضربه ایی نسبتاً محکم که حکم خوش آمد گوئی را داشت، بر پشتمان نزده بود بی شک تا ابد الدهر در همان حالت باقی می ماندیم. پس از انجام مراسم ماچ افشانی و تعارف پراکنی، مناسبت آن مراسم را جویا شدیم. از قرار معلوم دوستمان قصد سفر به دیار اجنبی ها را داشت و آن ضیافت را برای خداحافظی با دوستان و آشنایان ترتیب داده بود. پس از دقایقی گفتگو و مرور خاطرات و شرارت های دوران جهالت، جناب دوست بانوئی را که "آیدا جون" می خواندش به حضور طلبید و ما را به عنوان مهمان ویژه معرفی نمود و از وی خواست به گونه ایی شایسته از ما پذیرائی نماید و خود برای خوش آمد گویی به سایر مدعوین ما را ترک کرد.
آیدا بانو در حالی که دو لیوان نوشیدنی (به گمان مبارکمان نامش واکسی یا واسکازین یا چیزی شبیه اینها بود) بدست داشت به سمت مان آمد و با لبخندی نمکین یکی از لیوانها را به ما داد و خود در کنارمان نشست. اگرچه اولین بار بود وی را ملاقات می نمودیم لکن ایشان با چنان صمیمیتی سخن می گفت که گویا از دوران طفولیت ما را می شناخت. خواستیم نوشیدنی را بنوشیم لکن چنان بوی تندی داشت که برای چند لحظه از خود بیخود شدیم. به هیچ روی نوشیدن آن مایع را صلاح ندانستیم بنابراین در فرصتی مناسب و بدور از چشمان آیدا بانو تمام محتویات لیوان را در گلدانی که در کنارمان بود خالی کردیم و در حالی که لبهایمان را می لیسیدیم تظاهر نمودیم که آن را لاجرعه سر کشیده ایم.
دو – سه ساعت بعد
تعدادی از مهمان ها به منزل خویش رفته بودند و فضای حاکم بر مجلس دوستانه تر (شما بخوانید زن و شوهرانه تر) شده بود. جوانک قزوینی پسند در گوشه ایی خف* کرده بود و چشم می چراند؛ آن آهنگ تند و پر تحرک جای خود را به یک موسیقی آرام و ملایم داده بود و آن عزیزان رقصنده، دو به دو در کنار یکدیگر نشسته بودند و آرام با یکدیگر نجوا می کردند که در پاره ای موارد این نجواها جای خود را به ناز و نوازش داده بود؛ عده ای در گوشه ای حلقه زده بودند و جدیدترین بلوتوث ها را به اشتراک می گذاردند؛ آن بانوی قهرمان مسابقه پُک زنی نیز روی مبلی دراز کشیده بود و فارغ از دنیا و ما فیها جوشهایی که بر صورت داشت را می ترکاند.
لحظه به لحظه بر مراتب صمیمیت آیدا بانو افزوده می شد. لبخندهایش جای خود را به قهقهه داده بودند و لطائفی تعریف می کرد که حتی از عزیزان کوچه نشین محله مان نیز نشنیده بودیم. کم کم ترسی شفاف سراسر وجودمان را فرا گرفت. اگر خدای ناکرده آن بانو قصد سوئی نسبت به وجود مبارکمان داشت، هیچ کاری از دستمان ساخته نبود. صلاح دیدیم تا پیش از آنکه کار به جاهای باریک بکشد، خود را از آن مهلکه برهانیم بنابراین دلپیچه همایونی را بهانه کرده و به قصد دارالخلاء* آنجا را ترک نمودیم و وارد باغ شدیم و خود را به در منزل رساندیم و با سرعتی همطراز با سرعت نور از آنجا گریختیم.
=======================================
* ذکوریت: مردانگی
* خف کردن: پنهان شدن، مخفی شدن
دو سه روز پیش مشغول انجام حرکات ناموزون بودیم که ناگهان شلوار گرانبهایمان از ناحیه نشیمنگاه دچار جِرِش* شد. عمق فاجعه چنان بود که می بایست برای ترمیمش از یک خیاط یاری می جستیم. از آنجایی که شلوار آدمی حکم ناموس وی را دارد، نمی توان مرمت و بازسازی آن را به هر کسی سپرد بنابراین شرک را فراخواندیم و ماوقع را برایش شرح دادیم از وی خواستیم خیاطی شایسته و قابل و مجرب و معتمد و معتقد و متعهد را شناسایی کرده و به ما معرفی نماید. هنوز توضیحات مان اندر باب شرایط جسمانی و روحانی خیاط ایده آل مان به پایان نرسیده بود که شرک سروش دستی اش را از غلاف بیرون کشید و با شخصی که "عرفان لاشخور" می خواندش تماس حاصل نمود. آنگونه که خودش می گفت جناب لاشخور از دوستان دوران طفولیتش بود که در وصله کاری و جامه دوزی از مشاهیر بشمار می آمد. پس از ابراز محبت های اولیه که به شکل فحش و ناسزا ادا شد، شرک شرح مختصری از ما و آنچه بر شلوارمان گذشته بود را به سمع وی رساند و خواستار آن شد که شلوار ما را خارج از نوبت ویزیت کرده و به کارمان رسیدگی نماید.
نشانی خیاط خانه جناب لاشخور را از شرک گرفتیم و شلوار همایونی مان را در کیسه ای گذاردیم و راهی شدیم. چنان مسیر پیچ در پیچ و گمراه کننده بود که اگر یاری و مدد تنی چند از عزیزان کارتن خواب که همیشه دود و دمشان برقرار باد، روشنگر راهمان نمی شد بی شک تا صبح قیامت در پی یافتن کسبگاه جناب لاشخور سرگردان بودیم. خیاط خانه عرفان خان در منتها الیه سمت چپ طبقه دوم یک پاساژ تقریباً خالی از سکنه واقع شده بود.
مشغول انجام مراسم معارفه خودمان و بیان شرح حال شلوارمان بودیم که بانوئی جوان بر ما پیشی جست و شلواری که بدست داشت را بر روی میز گذاشت و با صدایی پُر کِش و قوس، شلوغ بودن خیاطی های زنانه را بهانه نمود و "چسبان" شدن شلوارش را خواستار شد. اگرچه حق تقدم با ما بود لکن صلاح دیدیم سکوت اختیار نمائیم تا هم سنت "Ladies First" را ارج نهاده باشیم و هم خود به چشم خویشتن از کارآمدی جناب لاشخور اطمینان حاصل نمائیم بنابراین بی هیچ کلامی در گوشه ایی سکنی گزیدیم و همگی چشم شدیم خیره به خیاط نشستیم.
عرفان خان با روئی گشاده درخواست آن بانو را پذیرفت و متر بدست در مقابل پاهای وی زانو زد. برعکس آنچه تصور می نمودیم "تنگ" نمودن یک شلوار نه تنها کاری ساده و سریع الانجام نیست بلکه نیازمند دقت و ظرافت و تلاش بسیار زیادی می باشد که بحق جناب لاشخور را متحمل رنج و مرارت فراوانی نمود. عرفان خان ابتدا یک سر متر را بر روی قوزک پای آن بانو نهاد و سر دیگر آن را بر روی قسمت فوقانی پاهای وی گذاشت که برای انجام اینکار مجبور بود دستش را از زیر مانتوی آن بانو عبور دهد و حدود پنج شش دقیقه برای یافتن محل دقیق گذاشتن متر در آنجا به جستجو بپردازد. پس از اندازه گیری و ثبت درازای لُنوگ (جمع مکسر کلمه لِنگ) آن بانو، عرفان خان با دقتی مثال زدنی شروع به اندازه گیری قطر پاهای آن بانو نمود که برای انجام اینکار نیز از ساق پاها شروع کرد و کم کم بالا می رفت. بدیهی ست که اندازه گیری قطر قسمتهای زانو به بالا که در زیر مانتو قرار داشت، عرفان خان را دچار مشقت فراوانی نمود که حتی گاهی اوقات مجبور بود سر خود را نیز میزان 90 درجه خم نماید تا بر عملکرد دستهایش نظارت داشته باشد.
پس از اینکه جناب لاشخور متراژ نقطه به نقطه پاهای آن بانو را ثبت کرد با لبخندی نمکین آن بانو را به سمت مَحرَم خانه* هدایت نمود و از وی خواست تا کهنه شلوارش را بدر آورده و شلوار نو به پا کند و مجدداً به حضور وی بیاید تا عملیات متراژ گیری را بر آن شلوار نیز انجام دهد. آنگونه که خودش می گفت نمی خواست حتی یک میلیمتر هم عیب و ایراد در کارش پیدا شود. اگرچه شرک اندر باب کفایت و لیاقت عرفان خان سخن ها فرسائیده بود لکن به هیچ روی گمان نمی بردیم تا این حد متعهد و کاردان باشد.
در حالیکه آن بانو در محرم خانه مشغول تعویض شلوارهایش بود جناب عرفان لاشخور به سمت ما آمد و با گشاده روئی تمام برایمان توضیح داد که ممکن است کار آن بانو به درازا بیانجامد و وقت گرانبهای ما بی جهت تلف شود. بنابراین از ما خواست تا شلوار خود را در آنجا گذارده و فردا بدنبال آن بیائیم. چنان تحت تاثیر آن همه خصائص انسانی و وجدان کاری و مشتری مداری قرار گرفته بودیم که دستش را به گرمی فشردیم و این همه صفات حمیده و اخلاق پسندیده وی را ارج نهادیم و شلوارمان را به وی و وی را به خدا سپردیم و خود راه خویش در پیش گرفتیم و سوی خانه روانه شدیم در حالی که اندیشه کنان غرق در این پندار بودیم که چرا بی جهت می گویند جوانان این دوره و زمانه اهل "کار" نیستند!؟
=========================
* جرِش (بر وزن شپش): اسم مصدر فعل "جر خوردن"
* مَحرَم خانه: اتاقی است کوچک در خیاطی ها و لباس فروشی ها که برای تعویض لباس از ان استفاده می شود
چندی پیش به اتفاق اهل بیت مشغول تناول ناهار بودیم که سروش دستی مان همچون خروس بی محل، آواز برآورد. با بی میلی و اکراه لقمه ایی که در دهان داشتیم را به تاریکی معده مان بخشیدیم و اقدام به پاسخگویی نمودیم. هنوز کلمه "بفرما" را به طور کامل ادا ننموده بودیم که شخصی از آنسوی خطوط پیام، ندا در داد "حلالم کن... من رفتم" و بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی ما بماند ارتباط را قطع نمود. هرچه سر مبارکمان را خاراندیم نتوانستیم هویت آن شخص را معلوم نمائیم. نه شماره اش برایمان آشنا بود و نه صدایش تداعی گر سیمایی در ذهن مان بود. با خود گفتیم لابد باز شرک (همان پسر همسایمان) دسیسه ایی چیده است تا ما را محروم النهار نماید بنابراین در دل لعنتی نثار بدخواهان مان نمودیم و مجدداً به سوی کاسه کشک و بادمجان یورش بردیم. هنوز یکی دو لقمه بیشتر نخورده بودیم که باز آن ناشناس تماس حاصل نمود و با تاکید بیشتری طلب حلالیت نمود. این بار امانش ندادیم و پیش از آنکه ارتباط را قطع نماید به وی گفتیم: "مردک خجالت نمی کشی؟... طعام را بر ما حرام نموده ایی آنوقت می گوئی حلالت کنیم؟... اگر یک بار دیگر... " ناگهان حرفمان را قطع نمود و با صدایی شبیه نجوای انسان در حال احتضار گفت: "انگار نشناختی... منم داوود... دیگه منو نمیبینی... میخام خودمو خلاص کنم... حلالم ک...ــُـ... ن" جمله آخرش با چند نفس عمیق همراه شد و دیگر هیچ صدایی نیامد.
داوود، یکی از دوستان دوران جهالت چهار طبقه روزگار می گذراند. اگرچه هنوز نصف النهار مان باقی مانده بود لکن تامل را جایز ندانستیم و بلافاصله شرک را از قضیه آگاه نمودیم و از وی خواستیم مرکبی تیزپای فراهم آورد شاید که بتوانیم جوانی را از ناکام شدن برهانیم. به فاصله دمی و بازدمی شرک موتوری از یکی از همسایگان به عاریت گرفت و ما را بر تَرک خویش نشاند و همچون توفان تورنادو* به پیش راند و در عرض چند دقیقه ما را به منزل دوستمان رساند.
طبق انتظارمان هرچه دق الباب نمودیم کسی در را بر رویمان نگشود بنابراین به کمک یکی از همسایگان پیل پیکر، قفل در را شکاندیم و به جستجوی لاشه دوستمان پرداختیم. پس از اندکی کنکاش سرانجام بدن نیمه جان داوود خان را در حالی که بسته ای قرص استامینوفن نیم خورده در دست چپش بود، پیدا کردیم. از آنجایی که در دوران جوانی اندکی نزد مرحوم پدربزرگ طب سنتی آموخته بودیم، به سرعت وارد عمل شدیم و حدود 3 پیمانه مخلوط آب و نمک به وی خوراندیم و وی را روی تخت نشاندیم و دست و پایش را مالاندیم و منتظر احیا شدنش ماندیم. چند دقیقه بعد داوود خان چند سرفهٔ نمکین نمود و مقدار معتنابهی قرص جویده شده از حلقومش خارج شد و اندک اندک علائم هوشیاری در چهره اش پدیدار گشت. وقتی که جناب دوست قدرت تکلّمش را بدست آورد به اتفاق شرک به استنطاقش پرداختیم و پاپِی اش شدیم تا دلیل انجام عملیات انتحاری اش را برایمان شرح دهد. ابتدا مبلغی ناز و کرشمه تحویل مان داد لکن وقتی سریشیّت* ما را دید لب به سخن گشود و پرده از راز خویش برداشت.
از قرار معلوم جناب داوود خان روزی از گذرگهی می گذشته است که با بانویی که بعدها به "لاله" بودن نامش پی می برد، برخورد می نماید و با همان نگاه اول نرد عشق به وی می بازد و واله و شیدای وی می گردد. آنگونه که خودش می گفت پس از خون دل خوردن های فراوان و التماس کردن های بسیار سرانجام دل لاله بانو نرم گشته و وی را مورد مرحمت خویش قرار داده و به اصطلاح امروزی ها وی را به عنوان "بی اف" خویش می پذیرد. ظاهراً رابطه شان به حدی عمق پیدا می کند که حتی برای طفولات آینده شان نیز نام و نشان انتخاب می نمایند. در چنین شرایطی ناگهان دوست مفلوک ما خبردار می شود که لاله بانو عشق پیشین را به فراموشی سپرده و "بی افی" دیگر اختیار کرده است و با شخص دیگری دل و قلوه رد و بدل می کند. جناب داوود خان به هر دری می زند تا شاید بتواند رقیب تازه نفس را از میدان بدر کند و جایگاه از دست رفته را بازیابد لکن ناکام می ماند بنابراین تصمیم می گیرد تا اوتانازی* نماید و خود را داوطلبانه تسلیم ملک الموت کند که خوشبخانه با اقدام سریع ما این امر به حقیقت نپیوست.
چنان وصفی از حسن روی و خلق و خوی آن بانو نمود که قند در دلمان آب شد و آب از دهانمان جاری گشت. بسیار مشتاق گشتیم تا جمال بی مثال چنان لُعبَتی را رویت نمائیم بنابراین "ببینیمش شاید بشناسیمش" را بهانه کردیم و دوستمان را تشویق نمودیم تا اگر تصویری از آن بانو دارد به ما نیز بنمایاند. دوست بینوای ما نیز بدون هیچگونه مخالفت و ممانعتی درخواستمان را پذیرفت و از درون جیب چپ شلوارش، یک قطعه عکس 4×3 بیرون آورد و آن را بوئید و بوسید و بر دیدگان مالید و با احتیاطی مادرانه آن را به ما تحویل داد.
از سوراخ هایی که در بالا و پایین تصویر وجود داشت و نیز مهری که نصف صورت آن بانو را می پوشاند، دستگیرمان شد که آن عکس سابقاً بر روی کارت دانشجویی لاله بانو الصاق بوده است. انتظار داشتیم چشمانمان به جمال پریچهری روشن شود لکن به واقع "به هر جزیی ز حسن او قصوری" بود و به قول شرک "تحفه ایی نبود". با دیده ملامت دوستمان را نگریستیم که جان شیرین را به چه بهایی می خواستی بفروشی؟ مگر این بانو چه دارد که بی وفایی اش خاطر تو را چنین حزین کرده است؟
داوود خان که گویا ملتفت منظورمان شده بود برآشفت و با لحنی ملامتگرانه ما را به ظاهر بینی و جمال پرستی متهم کرد و گفت: "تو مو بینی و من پیچش مو... تو ابرو من اشارت های ابرو". و اظهار داشت که جانش به جان لاله بانو بسته است و گلستان زندگی اش بی لاله، گورستان خواهد شد و کذا و کذا.
به اتفاق شرک اندر مذمّت و نکوهش لاله بانو و رفتارش سخن ها فرسائیدم و از بی سرانجامی چنین عشق هایی حکایتها نقل نمودیم و وی را تشویق کردیم تا خاطر لاله بانو را از خاطره بزداید. حتی به وی وعده دادیم اگر دل از آن بانو بشوید ما خودمان آستین های مان را بالا زده و یک بانوی "مو وزوز" و "چشمک زن" مناسب برایش مهیا می نمائیم لکن هیچ به خرجش نرفت و همچنان بر کلام خویش استوار بود و جز لاله، سخنی بر زبان نمی راند.
از شواهد و قرائن پیدا بود که دوستمان چنان عاشق شده بود که هیچ مامایی را یارای فارغ کردن وی نبود بنابراین از ملامت و مذمت وی دست کشیدیم و شرک را به گوشه ایی فراخواندیم تا چاره ایی بیاندیشیم بلکه بتوانیم آب رفته را به جوی بازگردانیم. پیشنهاد ما این بود که خودمان دسته گلی ابتیاع نموده، به سراغ لاله بانو رفته، مخ وی را به کار گرفته، دلش را بدست آورده و مجدداً دستش را در دست داوود خان بگذاریم لکن شرک عقیده داشت بهترین راه حل برای این مشکل، از سر راه برداشتن رقیب عشقی جناب داوود خان بود. اگرچه "همواره حق با خودمان است" لکن در این مورد خاص صلاح را در حرف شنوی از شرک دیدیم به هر روی ایشان ید طولایی در مخ زنی و امورات مربوط به لهو و لعب دارند و به قول یکی دوستان کوچه نشین "یکی دو مخ بیشتر از ما تلیت کرده است" بنابراین رای وی را پذیرا شدیم و به چانه زنی در مورد جزئیات پرداختیم.
شرک که "معمر قذافی" را الگوی خود می داند، پیشنهاد داد به اتفاق تنی چند از عزیزان اراذل و اوباش به سراغ رقیب داوود خان رفته و آن بینوا را چنان مشت و مال دهیم که دیگر حتی جرات ننماید نام گل خرزهره را نیز بر زبان بیاورد چه رسد به اینکه دم از عشق لاله بانو بزند. اگرچه نظریه بسیار خوبی بود لکن صلاح دیدیم ابتدا از راه دیپلماسی و مذاکره وارد شویم و اگر به نتیجه نرسیدیم گزینه های دیگر را بیازمائیم.
داوود خان را به حضور طلبیدیم و به اختصار نقشه خویش را به اطلاع وی رساندیم و پس از اینکه نام و نشان آن سارق عشق را از وی جویا شدیم وی را به همسایه شان سپردیم و خود راهی خانه رقیب شدیم. پس از اینکه به نزدیکی محل سکونت آن بی مروت رسیدیم از شرک خواستیم تا با چند تن از عزیزان گردن کلفت محله مان تماس حاصل نماید و آنها را در حال آماده باش نگه دارد که اگر احیاناً مذاکرات بی نتیجه ماند، بلافاصله گزینه دوم را به اجرا در آوریم. اگرچه شرک اصرار فراوان داشت که خودش نیز در مذاکرات شرکت داشته باشد لکن بنا به شرایط پُلتیکی مصلحت در آن دیدیم که شرک خود را در پشت درختی استتار نماید و ما به تنهایی وارد مذاکره شویم.
خوشبختانه جناب رقیب در منزل حضور داشت و بدون هیچ چون و چرایی در بر ما گشود و ما را به حضور پذیرفت. پس از چند دقیقه مقدمه چینی به سراغ اصل مطلب رفتیم و از وی خواستیم تا پای در کفش دوستمان ننماید و عطای لاله بانو را به لقایش بخشیده و دل از یاد وی بشوید و دست از دامنش برکشد. بر خلاف انتظارمان با سکوت تمام به سخنانمان گوش داد و پس از اینکه بیاناتمان به پایان رسید دست در جیبش نمود و تصویری مشابه آنچه داوود خان به ما نشان داده بود را در دستمان گذارد و گفت: "دیروز با یکی از فامیلاش نامزد کرد. تنها چیزی که ازش دارم همین عکسه که می بخشمش به دوست شما".
============================
* توفان تورنادو: نوعی گردباد بسیار پر قدرت و مخرب
* سریشیّت: اسم مصدر برای صفت سریش
* اوتانازی (Euthanasia): در زبان لاتین به معنی «مرگ خوب» است. اوتانازی در اصطلاح، شرایطی است که در آن، شخص چنان درد و رنجی را متحمل می شود که مشتاقانه مرگ را خواستار می شود.
